علم و فرهنگ

داستان سلطان محمود و گدا

داستان سلطان محمود و گدا

داستان سلطان محمود و گدا یکی از داستان های قدیمی و پند آموز است که امروز در خوستان خبر به آن اشاره خواهیم کرد.با ما باشید.این داستان را با دو ادبیات برای شما قرار می دهیم.

شماره اول

 گویند که در دو طرف درب ورودی کاخ سلطان محمود غزنوی، دو مستمند نشسته بودند. یکی چاپلوس بود و هرکس که رد می شد، از وزیر و وکیل و سلطان با چرب زبانی چیزی کاسب می شد؛ اما دیگری ساکت بود. گاهی گدای چاپلوی به او می گفت: “مگر تو احتیاج نداری، پس چرا از این زبانی که خدا بهت داده استفاده نمی کنی بیچاره!” گدای دیگر همیشه جواب می داد که کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خره کیه! یک روز کسی به سلطان گفت: “قربان قضیه این دو تا گدای دم درب ورودی را می دانید؟” گفت: “نه، اتفاقاً می خواهم بدانم چرا یکی ساکته و دیگری پرحرف؟”

    سلطان به سلامت باشند، گدایی که ساکت است، گاهی کلامی بر لب می راند که بهتر است از جلوی در او را رد کنید. سلطان پرسید: چه می گوید؟ پاسخ شنید که وقتی به او می گویند، چرا جلوی سلطان و وزیر احترام نمی کنی تا صله ای بگیری؟ او می گوید که کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خره کیه! سلطان محمود که عصبانی شده بود، گفت: حالا به او خواهم گفت که دنیا دست چه کسی است! سلطان فرمان داد که یک مرغ شکم پر برای شام حاضر کنند. مرغ را آوردند و سلطان یک الماس خیلی ارزشمند داخل شکم مرغ گذاشت و گفت: “ببرید برای گدایی که به ما احترام می کند تا رفیقش بفهمد همه کاره چه کسی است.”

    مرغ را برای گدای چاپلوس بردند، ولی از قضا آن شب وزیر هم یک بوقلمون برایش فرستاده بود و او سیر بود. به دوستش گفت: امروز چقدر کار کردی؟ پاسخ شنید: 3 سکه. گفت: “بیا این مرغ با اینکه خیلی بیشتر می ارزه، ولی 3 سکه رو بده و مال تو”. گدای دیگر پاسخ داد که نمی خواهم! گفت: “دو سکه بده.” جواب داد که نمی دهم. گفت: “یک سکه.” گفت: “نه، این مرغ روی دستت باد کرده و باید دور بیندازیش حالا می خواهی سر من کلاه بذاری؟”

    گفت: “بیا مجانی برش دار که اینجا بماند بو می گیرد!” برداشت و لقمه اول را که خورد الماس را دید. گذاشت جیبش و گفت: “رفیق، شاید از فردا من رو ندیدی، ولی یادت باشد؛ کار خوبه خدا درست کنه سلطان محمود خره کیه”! فرداش سلطان دید، این گدا هست و دیگری نیست. گفت: بیاریدش داخل و از او پرسید که رفیقت کجاست؟ گفت: “دیروز همچین حرفی زد و امروز هم نیامد.” سلطان با عصبانیت گفت: “تو چرا دوباره گدایی می کنی، مگه من به تو صله ندادم؟” گفت:” بله سلطان ولی چون بوقلمون وزیر را خورده بودم، دادمش به رفیقم.” سلطان ابتدا ناراحت شد ولی بعد لبخندی زد و گفت: این جمله که من می گویم تو هم تکرار کن وگرنه میدهم شلاقت بزنند. بگو: “کار خوبه خدا درست کنه، سلطان محمود خره کیه!”

شماره دوم

در روزگاران دور دو گدا بودند که جلوی قصر سلطان محمود غزنوی گدایی می کردند. یکی از گداها خیلی برای شاه و درباریان چاپلوسی می کرد و به همین خاطر همیشه از قصر برای او غذا می آوردند و گه گُداری هم به او پول می دادند به طوری که زندگیش می گذشت اما گدای دوم روزگارش را به سختی سپری می کرد و حتی غذای روزانه اش را هم به سختی به دست می آورد.

گدای اول همیشه به گدای دوم می گفت تو هم مثل من از سلطان و درباریان تعریف کن تا تو هم به نان و نوایی برسی اما گدای دوم می گفت خداوند روزی رسان است، سلطان محمود چه کاره است!
تا اینکه یک روز این حرف گدای دوم به گوش سلطان محمود رسید. سلطان عصبانی شد و گفت حالا که این طور است کاری می کنم که گدای اول پول دار شود و دیگر دست از گدایی بردارد تا گدای دوم بفهمد که همه اوامر سلطان محمود اجرا می شود و سلطان محمود کاره ای است!

سلطان به آشپزها دستور داد که بوقلمونِ درشتی درست کنند و درون شکم بوقلمون را پر از طلا و سکه نمایند. بوقلمون بریان درست شد و سلطان به نگهبان ها دستور داد تا آن را به گدای اول بدهند. از قضا همان روزی که سلطان محمود دستور داده بود بوقلمون را به گدای اول بدهند، درباریان برای او غذای زیادی برده بودند و او حسابی سیر شده بود. یکی از نگهبانان بوقلمون را به گدای اول داد و گفت این غذا را سلطان محمود مخصوص تو فرستاده است. اما گدای اول چون سیر بود بوقلمون را نخورد و کنار دستِ خود گذاشت. نگاهی به گدای دوم کرد که خسته و گرسنه روبرویش نشسته بود. به گدای دوم گفت من این بوقلمون را در ازای یک سکه به تو می دهم. اما گدای دوم که از صبح هیچ پولی درنیاورده بود قبول نکرد و گفت بوقلمون را نمی خواهد.

گدای اول دلش به حالِ گدای دوم سوخت و گفت اشکالی ندارد چون من غذایم را خورده ام امروز این بوقلمون را به تو می دهم تا گرسنه نمانی. گدای دوم اولین لقمه را خورد و سکه ها را دید. وسایلش را جمع کرد و از گدای اول خداحافظی کرد و رفت.

فردای آن روز سلطان که آمد دید که گدای اول هنوز نشسته و گدایی می کند. تعجب کرد و از او پرسید مگر دیروز بوقلمون را نگرفته است؟گدای اول گفت: چون دیروز سیر بودم آن را به گدای دوم دادم. سلطان عصبانی شد و دستور داد گدای اول را به فلک ببندند و او را مجبور کرد که صد بار بگوید خدا روزی رسان است، سلطان محمود چه کاره است!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *